هاناهانا، تا این لحظه: 13 سال و 6 روز سن داره

هانا طلا

دخملی شیمکو

هانای من شیمکتو به ما نشون میدی کلی برات دست میزنیم توهم کلی کیف میکنی   جدیدا کارخطرناک بکنی هم میگی وااااااااااااای و دستتو اینطوری میکنی ما کلی میخندیم   ...
7 دی 1393

نوه ی مهربون

هانا جونم تو خیلی مهربونی همیشه محبت میکنی مارو ناز میکنی و میبوسی وقتی هم ناز میکنی میگی دهههههههههه اما وقتی میزنی میگی دع   اینجا هم داری به بابابزرگت نونی رو که صدبار مالیدیش به فرش به زورو با مهربونی هدیه میکنی ههههه از دست تو دخملکم                      ...
7 دی 1393

دختره من نماز خونه

خدایا شکرت برای این دخملی هانا جونم عسلم همیشه همینو به خدا میگم الانم داری نماز میخونی کنار مامان جونت میگی اپ بررررر  همون الله اکبر خودمون فدای اون چادرت که روسریه مامان جونته فکرکنم توهم واسه مامان بابات داری خداروشکر میکنی کلک ...
7 دی 1393

هانا طلا آب میره

 دختره قشنگم الان مدتیه سرما خوردی نمیدونم چرا منو باباجونت هرکاری میکنیم خوب نمیشی قربونت برم که لاغر شدی   مامان به فدای اون دستو پای کپلت که همینطور داره لاغر میشه     ...
7 دی 1393

مامانی کوچولو

  هانا جونم منم یوقتایی کوچولو بودم دیگههههه این هم عکس پیش دبستانیه منه به امید روزی که دخترمو خودم ببرم پیش دبستانی اووووووف مامان قربونت بره که یروزی میری مدرسه وقتی فکر میکنم تا چشم بهم بزنم اون روزا میرسه دلم میگیره،چقدر بچه ها زود بزرگ میشن،خداروشکر که دارمت،میبوسمت قند و قندون مامان و بابا ...
16 آذر 1393

کله پاچه دستپخت مامان جون و پسر خاله جونی

هانای من چند شب پیش شام به صرف کله پاچه رفتیم خونه مامان جون بهشهری، تو عاشق مغزی و اس همینم سهم منو بابایی رو هم علاوه بر سهم خودت خوردی،کلی هم کیف کردی    اینم بهراد جونی پسر خاله خوشمل و تپلت اینم پسر خاله کپله توهه بهراد جونی اونشب کلی نیگاه نیگاهش کردی دوست داشتی باهاش بازی کنی اما بهراد جونی بدخواب شده بود و یک لحظه هم از بغل مامانش،خاله زینب جونت پایین نمیومد کپله ناقلا اخرشم کلی دلقک بازی درآوردم تا کپل خان یه لبخندی تحویلمون داد پسره ی حقه بازه مامانیه دوست داشتنی دخترم ازتوچه پنهون،اما گاهی دلم میخواد ببرمش تو اتاق و یواشکی گاز گازش بگیرم اما از خاله جون زینبت میترسم خخخخخخخ خداکنه این مطلبو نخ...
16 آذر 1393

عباس آباد بهشهر مازندران بهشت مازندران

دختر خوشگل من دیشب با بابایی رفتیم دور زدیم تو شهر یهو بابایی مارو برد عباس آباد کلی عکس گرفتیم توهم کلی از راه خوشت اومده بود   عکسای سه تایی گرفتیم تو هم داشتی بند کلاهتو میل میفرمودی         اخرشم رفتیم ذرت مکزیکی زدیم به بدن اما سس داشتو فلفل که نمیشد به تو بدیم بابایی هم برات نون بستنی گرفت چون گلو درد هم داشتی بستنی هم نمیشد بخوری اما خب عیبی نداره تو بیشتر عاشق نون بستنی هستی دخملیه شیمکوی من   ...
16 آذر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هانا طلا می باشد